احساس مسلول
با اینهمه، دردی هست كه هركسی نمیشناسدش: اینكه از فرط برخورد و رابطه، هیچ دیداری در تو آتشی بر نیانگیزد و در ابتدای هر دیدار، انتهایش را مثل كفِ دست ببینی آن وقت می گردی پی كسی كه نیست،یا اگر باشد، آسان به چشم نمیآید، یا اگر آمد، مال تو نخواهد بود.یک روز متوجه میشوی دیگر جوان نیستی و خیلی چیزها هست كه نداری.
دوایش نخواستن است یا نداشتن نمی دانم اما در این اثنا باید فکری به حال احساسی کرد که همین روزها از بس خاک می خورد سل می گیرد و می میرد.
اینو امشب از لابلای یادداشت هام پیدا کردم. انگار همین امروز نوشتمش.
دستهها:تک سلولی در حال رشد